مسافران سرد

جادههاي غبار گرفته هنوز وجه اصلي بزرگراهها بودند و خانههاي كنار جاده ـ كه معمولا تك افتاده بودند ـ حكم پناهگاهي تنها را در يك فضاي متخاصم داشت. اينجا ميتوانست سايه، پناهگاه، غذا و بنزين باشد. جنگل سنگ شده مثل يك استعاره شسته رفته و تميز براي يك دنياي گمشده بود.
اينجا محلي است كه دوك ماتني در دل يك توفان گرد و غبار بر عليه پليسها ميايستد. آدم بد ماجرا كنترل خانه كنار جاده را در دست ميگيرد و يك بحث عميق فلسفي بين كاراكتر، جاده و جنايتكار و آدم احمق درميگيرد. اين جنايتكار است كه در طول راه و آنچه پديد ميآيد، سود اصلي را ميبرد.
در اينجا، تماشاچي حداقل با يك فيلم جادهاي روبهرو ميشود كه قلب آنچه را اساس استخوانبندي ماجرا را شكل ميدهد، ميشكافد و به نمايش ميگذارد.
سفر دشوار و پرالتهاب بوي اميد و پليس سرسخت و خشن، واقعيتي را به كاراكتر مركزي نشان ميدهد كه در جستجوي آزادي است و اينجاست كه جستجوگر آزادي عليه دشمنان موضع ميگيرد. يك فيلم جادهاي خيلي كم اتفاق ميافتد كه درباره خود جاده يا حتي سفر باشد.
اكثر مواقع، مضمون آن درباره اميد و نااميدي است. فيلم ديگري كه قلب تاريكي را ميشكافد و هويت اصلي خانه كنار جاده را به نمايش ميگذارد همان فيلم معروف «پستچي دو بار زنگ ميزند» است. در اين فيلم، وقتي يك كارگر غريبه از راه ميرسد، همسر مالك اين خانه كنار جاده كه از وضعيت موجود خود و ازدواج با يك مرد مسن ناراضي است، احساس ميكند ميتواند شانس خود را دوباره امتحان كند. حضور اين غريبه براي او مثل يك فرصت تازه است.
حس همراهي با غريبه به شكل اجتنابناپذيري به يك قتل ختم ميشود. اگر «جنگل سنگ شده» به اندازه كافي به تماشاچي خود خط نميدهد، «پستچي» اين نكته را به شكلي روشن و واضح مورد بحث قرار ميدهد و آن را ويترين ميكند.
فيلم جادهاي مثل يك پديده است كه هميشه قصد دارد حكم نوعي مقاله در باب مسائل جامعه را داشته باشد.
اين ژانر ميخواهد انعكاسي از واقعيتها و بيان صادقانه آنها باشد. قلب سرد و بيروح برخي از مسافران فيلمهاي جادهاي در اين نوع سينما نمايان ميشود و حقيقت مربوط به آن به تصوير كشيده ميشود.
ميتوان در اين باره بحث كرد كه فيلم جادهاي بايد به كليت ژانر خود وفادار و متعهد باشد و جاده را با تمام كم و كاستيهايش در برگيرد.
با اين حال، هنوز بخشي از اجزا و عناصر ضروري فيلم جادهاي با «وسترن» عجين و همراه بوده و هستند و آن را در بر ميگيرند. «جستجوكنندگان» (در ايران: در جستجوي خواهر) اثر جان فورد، شايد درباره مردي باشد كه به دنبال برادرزاده خود است، اما قصه اين فيلم همچنين در ارتباط با مردي سوار بر اسب است كه در طول سفر و راه خود، با عناصر متخاصم ملاقات ميكند و حاصل و نتيجه كار الزاما همان چيزي نيست كه خواسته پروتاگونيست قصه است. از اين اثر كلاسيك جانفورد تا «بوچ كسيدي و ساندنس كيد» و «جوسي ولز ياغي» كلينت ايستوود، قصه با مرداني سر و كار دارد كه سوار بر اسب هستند و در طول راه داوطلبانه و پيشگامانه خود هميشه با چيزهايي بيشتر از آنچه كه ميخواهند ـ و در پي آن هستند ـ برخورد ميكنند، پيشگام بودن ممكن است هميشه آنها را به غرب نرساند، اما در همه اين موارد آنها اميدوارند بتوانند به الدورادو (كعبه آمال خود) برسند.
ميتوان حتي براي شوخي هم كه شده Way out west لورل و هاردي و «رنگپريده» باب هوپ (كه هر سه آنها بيشتر به عنوان كمدين شناخته شدهاند) را در ژانر فيلم جادهاي قرار داد، حتي اگر دقيقا حال و هواي محصولات اين ژانر را نداشته باشند. اما اكثر عناصري كه فيلمهاي اين ژانر دارند را در خود دارند: محل وقوع رخدادها، جادههاي پرگرد و غبار، شهر كوچك با ساكنان محدود، رويارويي با جنبههاي مختلف خصم و توانايي براي رويارويي با تمام موانع. فيلمهاي جادهاي در پايان كار، درباره جستجو براي اتوپيا (ناكجاآباد و مدينه فاضله) هستند و معمولا سر آخر به ويستوپيا ميرسند. سفر به غرب ـ هم روي پرده سينما و هم در عالم واقعيت ـ با اين جستجو مترادف و هممعني است و تشابهات زيادي دارد.